باید که تو را اسیر خود می کردم
تا باورشان شود که من هم مردم
آب از سرتان گذشت اما فردا
با حس عجیب تازه بر می گردم
باید که تو را اسیر خود می کردم
تا باورشان شود که من هم مردم
آب از سرتان گذشت اما فردا
با حس عجیب تازه بر می گردم
هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می برد
و تنها یک چیز را؛
همیشه فراموش می کند:
"حس دوست داشتن تو را"

خـــبر به دورترين نقطه ی جهـــــــــان برسد
نخــــــواست او به من خسته بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خــودت
كسي كه سهــم تو باشد، به ديگران برســــد
چه ميكني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر،
به راحتي كســـي از راه ناگهـــــــان برسد...
رهـــــا كني ... برود، از دلت جــــــدا باشد...
به آن كه دوست ترش داشته، بـه آن برسد
رهــــــا كني برونـــد و دو تا پرنــده شـــونـد
خــــــــبر به دورترين نقطه ی جهـــان برسد
گلايه اي نكني، بغض خويش را بخــــــوری
كه «هق هق» تو مبادا به گوششــان برسد
خـدا كند كه... نه! نفــــــرين نمي كنم ... نكند
به او كه عــاشق او بودهام، زيـــــان برسـد
خـدا كند فقــــــط اين عشــــق از ســــرم برود
خـــــــــــــــــدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری ، به بهاری دیگر
آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ، گویی تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل این است
که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز ، شب و روز ، شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی ،
جز یک لحظه ، یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی
بگذار که فراموش کنم
فروغ فرخزاد
تو مرا سوزی و من سوزم از این غم که مباد........باد بیرون برد از کوی تو خاکستر من "فرهانی"
پروانه صفت دیده به او دوخته بودم......وقتی که خبردار شدم سوخته بودم"عاشق اصفهانی"
امروز هم به وعده وصل تو شام شد...عمرم به وعده های دروغت تمام شد"فتحعلی شاه"
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد....در دام مانده صید و صیاد رفته باشد"هزین لاهیجی"
جفا که با دل خسته میکنی سهل است.........غرض وفاست که با مردم دگر نکنی"هلالی جغتائی"
به کویت با دل شاد امدم با چشم تر رفتم....به دل امید درمان امدم درمانده تر رفتم"هوشنگ ابتهاج"
دل پیش تو و دیده به سوی دگرانم.......تا خلق ندانند بسویت نگرانم"بابا نصیبی گیلانی"
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد....کیست که تن چو جام می جمله دهان نمیکند"حافظ"
چو خواهم نامه ات بر بال مرغ نامه بر بندم.....نخست از رشک مرغ نامه بر را بال بربندم"عذری بیدگلی"
گر چه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد........آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد
شيشه ي پنجره راباران شست
ازدل من اما
چه كسي نقش تو راخواهدشست؟!!..
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران ...باران...
پر مرغان نگاهم را شست..
شده گاهی خاطرات شیرین گذشته ازارت بده؟؟؟
نمیدونم دیگه دوست ندارم توی جمع دوستان دبیرستانیم حضور پیدا کنم...چون همشون تکرار کننده خاطرات تلخ و شیرین گذشته است...خاطراتی که اجازه نمیدن این زمان لعنتی سپری بشه...اجازه نمیدن فراموشی بگیرم....
تا کی باید خاطرات شیرینمو با خودم بکشم؟؟؟

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
"فریدون مشیری"

سال نو مبارک
به امیدی که تو بر خواهی گشت
پای هر پنجره٬مات٬
مینشستم به تماشا ٬تنها
گاه بر پرده ابر
گاه در روزن ماه
دور٬تا دورترین جاها میرفت نگاه
باز میگشتم تنها٬ هیهات!
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
به تو نزدیکترم٬میدانم
یک دو روزی دیگر
از همین شاخه لرزان حیات
پرکشان سوی تو می آیم باز
دوستت دارم
بسیار٬
هنوز...
خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذتها را به بندگاه حقیرت بخش و درد های عظیم را بر جانم بریز.
خدایا به من توفیق تلاش در شکست
صبر در نا امیدی
رفتن بی همراه
جهاد بی سلاح
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
مذهب بی عوام
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
تنهایی در انبوه جمعیت
و دوست داشتن بی آن که دوست بدارند
روزی ام کن.
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
دکتر علی شریعتی
از اونجا که حوصله تایپ نداشتم تصمیم گرفتم تصویری اتفاقهای این مدت رو واستون توضیح بدم....
این خوابگاهمون هست

اینم اتاقمونه(نترسینا...)

اینهم چنتا از هم اتاقیام...

اینم دانشکده ی اقتصاد

اردوهایی که رفتم:
مزار شهدای هویزه

اینم قلعه شوش

ابشار شوشتر

دانیال نبی

بقایای جنگ
